مرثیه ی ارنواز مشتی رگ از خزه تا به عشق لهجه یی گوشتی از خزه تا به عشق دهانه ی شب هزار جفت رگ آه، برمیخیزم در بستر شعاع نفسهای منزوی با پیرترین قلبهای جوان
گاهٍ شبانٍ پس از نور
چه بود،
برابر گردن مینایی ت؟
که حالی،
دمٍ خفقان
باد جنوب میآگاهد
از بازدمی آغشته
به سمّ...
افتاده
از سدها و هزاره
پَنامٍ پیوسته به گیسوت
تا هنوز
بی صدات مینالد
و چنین
دشوار نیست
گستردن این پوسته ی تبگون
زیر باژ بی آویز
لیکن
ارنواز
به ستردن زخم
بسنده نخواهد بود
پنجه های بی اقبال.
چه میتواند کرد
پیکر تفته ی تنها؟
از شانه درآرم
(فواره ی خون
ارزانی ی باد...)
آن گاه که بر خواهد گشت
تا سپیده ی گیسوی شهرناز
که تکیه بر ماتم داد.
جدایی میگیرد،
حلقه های تار به تار شبق
از خزه تا به عشق.
هفت خندق از آبی گذشته ام.
آراسته به کاکل ذرت
دایره ی ارغوان
آیینه ی سبز
بر در غربی.
میان من و تو، کمان تماشا...
رقص را
با که آغاز میکنی؟
شاخه به شاخ پیوسته
افشان در شانه ی من
سینه ام را به مدد میگیرد.
ایمان واژگونه بر نوک هدهد را
چشم بسته میبینم.
خوش صدایی ست که می آید...
فصلها را ورق به ورق خوانده،
اینک
آیت فصل من!
فصل مومیای من
با فلسهای مرجانی!
بگذار
بگذار
بر نفسهایم همیشه رودخانه بگذرد.
پرلود برای عزا
از میان دو چکاوک
برمیخیزد
باریکترین شاخه ی بلوط
بلوط شاهی ی لرزان از سبزی ی توفنده ی این شنل.
برمیخیزم و باز مینشینم
به تماشا، به تماشا
تاج شبنم را
که در مدار بهمنی از آفتاب میچرخد
و عشق را در گیسوان ذرتها
مهتابی
میسازد.
مکالمه، سمی ست جوان.
شبی که گذشته ست
روزی که می آید...
میان غش مرا
ـ باری ـ
پرده یی سرخ میکنی.
مهتاب را
میربایم برای تو
تا پرده ی مرا به سم جوان ببخشی ـ
و این همه ی زندگی ی من است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط کانون آفرینش شعر حوزه هنری استان اصفهان |
محمد علی سپانلو شاعر، مترجم و محقق، متولد 1319 تهران و از نخستين اعضای کانون نويسندگان است که فعاليت های ادبی خود را از دهه 40 شمسی آغاز کرد و با منظومه های پياده روها به شهرت رسيد.او دارای 15 عنوان کتاب شعر است که در ميان آنها خانم زمان که شعر بلندی درباره شهر تهران است از همه مشهورتر است. سپانلو جدا از اینکه شاعری صاحب نام است در عرصه های دیگر چون قصه، پژوهش و بررسی و ترجمه نیز صاحب آثار قابل تاملی است که از جمله آنها می توان به مردان( مجموعه 5 قصه) چاپ اول 1349 ، ازآفرینی واقعیت( مجموعه قصه از نویسندگان معاصر ایران با تحشیه و تفسیر) چاپ اول 1349 ، نویسندگان پیشرو ایران( تاریخچه رمان، قصه کوتاه ، نمایشنامه و نقد ادبی در ایران معاصر ) چاپ اول 1362 تهران کتاب زمان،چهار شاعر آزادی ( در زندگی و آثار عارف، عشقی، بهار، فرخی یزدی) استکهلم 1994، تهران، نشر نگاه، 1377،گیوم آپولینز ( نوشته ی پاسکال پیا) همراه با گزیده ی اشعار آپولینز، سلسله ادب و اندیشه، زیر نظر بهمن فرمان، چاپ یکم، تابستان 1372، آناباز ( منظومه ای از سن ژون پرس) تهران، نشر هرمس، 1381و دیوان عارف قزوینی ( با مقدمه و سال شمار ، تدوین جدید همراه با مهدی اخوت) تهران ، انتشارات نگاه، 1381 اشاره داشت. محمدعلی سپانلو چهارم تیرماه 1382 در مراسمی با حضور هنرمندان ایرانی و هنر دوستان فرانسوی د رمنزل سفیر فرانسه در تهران نشان نخل آکادمیک را دریافت کرد. خیابان پنجم م.ع. سپانلو افتادن واژه های نورانی در فرصت هر توقف کوتاهی از گردی قاب چتر شب ، نرمی خیس، اندکی تودار کانون آفرینش شعر امروز 
زیبا و مه آلود به رستوران آمد
از دامن چتر بسته اش
می ریخت هنوز سایه های باران
یک طره خیس در کنار ابرویش
انگار پرانتزی بدون جفت...
بازوی مسافر را
با پنجه ای از هوا گرفت
لبخندزنان به گردش رگبار...
در بستر شب جواب مثبت بودند
گیسویش شریک با باران
از شانه آسمانخراش ها می ریخت
بر لنبر آفتابگیرها می بارید
بی شائبه از جنس رطوبت بودند
همبستر آب، محرم گرداب
جایی که نشان نداشت دعوت بودند
در سایه سرپناه ها
باران که سه کنج بوسه را می پایید
از لذت هر تماس قرمز می شد
لب ها رنگ قهوه را پس می داد
یادآور فنجانی که لحظه ای لب زده بود
و پنجه یخ کرده
زیربغل بارانی
یک لحظه گرم جستجو می کرد.
تا دامن ضد آب
موها
ابروها
پستان ها
لنبرها
یک دسته پرانتز بلاتکلیف...
آخر صفت تو را گرفت
تا مریم معصوم شود،
کیف آور بود، داغ، کم شیرینی
عین مزه داغ ( که در شغل فروشندگی کافه
مهمان ها تخصص تو می دانستند)
عین شب تو، شبی که پیشانیت
همواره خنک بود
و بوسه تو معطر از قهوه
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط کانون آفرینش شعر حوزه هنری استان اصفهان |
جشنواره شعر فارسی وازنا-سال 1386 حرفهای ِ همسايه ( 2 )
نیما یوشیج
عزيز ِ من ! بايد بتوانی به جای ِ سنگی نشسته ، ادوار ِ گذشته را که توفان ِ زمين با تو گذرانيده ، بهتن حس کنی ... بايد بتوانی يک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست ، لرزش ِ شکستن را بهتن حس کنی .
بايد اين کشش تو را به گذشتهی ِ انسان ببرد و تو در آن بکاوی . به مزار ِ مردگان فرو بروی ، به خرابههای ِ خلوت و بيابانهای ِ دور بروی و در آن فرياد برآوری و نيز ساعات ِ دراز خاموش بنشينی ... به تو بگويم تا اينها نباشد ، هيچ چيز نيست ....
دانستن ِ سنگی ِ يک سنگ کافی نيست . مثل ِ دانستن ِ معنی ِ يک شعر است . گاه بايد در خود ِ آن قرار گرفت و با چشم ِ درون ِ آن به بيرون نگاه کرد ، و با آنچه در بيرون ديده شده است به آن نظر انداخت . بايد بارها اين مبادله انجام بگيرد تا به فراخور ِ هوش و حسّ ِ خود ، و آن شوق ِ سوزان و آتشی که در تو هست ، چيزی فرا گرفته باشی .
ديدن در جوانی فرق دارد تا در سنّ ِ زيادتر . ديدن در حال ِ ايمان فرق دارد با عدم ِ ايمان . ديدن برای ِ اين که حتماً در آن بمانی ، يا ديدن برای ِ اين که از آن بگذری . ديدن در حال ِ غرور ، ديدن به حال ِ انصاف ، ديدن در حال ِ وقعه ، ديد در حال ِ سير ، در حال ِ سلامتی و غير ِ سلامتی ، از روی ِ علاقه يا غير ِ آن .
دنبالهی ِ حرف را دراز نمیکنم . تو بايد عصارهی ِ بينايی باشی . بينايیای فوق ِ دانش ، بينايیای فوق ِ بينايیها .... اگر چنين بتوانی بود مانند ِ جوانانی نخواهی بود که تاب ِ دانستن ندارند و چون چيزی را دانستند جار میزنند . شبيه ِ بوتههای ِ خشک ِ آتشگرفتهاند يا مثل ِ ظرف که گنجايش نداشته ، ترکيدهاند . آنها اصلاحشدنی نيستند و دانش برای ِ آنها به منزلهی ِ تيغ در کف ِ زنگی ِ مست که میگويند ؛ زيرا با اين دانش بينايیای جفت نيست .
تو بايد بتوانی بدانی چنان بينايیای هست ؛ و به زور ِ خلوت ، بتوانی روزی دارای ِ آن بينايی باشی .
&
حرفهای ِ همسايه . سيروس طاهباز . انتشارات ِ دنيا . پنجم ، 1363 . ( يادداشت ِ شمارهی ِ 2 ، صص 8 – 7 )
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط کانون آفرینش شعر حوزه هنری استان اصفهان |
تصویری از هوشنگ چالنگی در شب شعر "ماه و سمور " که اسفند ماه ۱۳۸۵ در حوزه هنری استان اصفهان برگزار گردید . شعری از هوشنگ چالنگی - متولد ۱۳۲۰ - از کتاب (زنگوله تنبل ) - نشر سالی ۱۳۸۰ ایکار بی صدای بال ایستاده ام تا آتش ها بی من نسوزند من که گذرنده ای خاموشم دست هایم دل کوچکم را پنهان کرده اند من که لحظه ئی دیگر به ابر تو خواهم گفت ستاره ی خفته را به کودکی خواهم داد بر هر گور گلی خواهم افکند و گردنم که رعشه بیاغازد شعر خواهم نوشت من که گذرنده ئی خا موشم Persephone ربوده یاکهچال چهتفاوت نیمچهردرد بر ارابه که بود و مام پرسهگرد وبه نیمسال تا ببیندت به مویه به سطح آمدی در چشم بیقرار و مام پرسهگرد ا/4/84 چند نفر درست بود رابطه موجود بود و بهرام مرا دریافته بود در مسافاتی دور خورشید لابهلای درختی موجودِ شیر در پرده بود موج می خورد زن طلایی ی در صخره این بود که به هم میرسیدیم بیسخن خورشید طعم میوههای قدیم 29/4/84 دور و ور همین نزدیکیهایی که گریه ازیاد نرود دستهای تو که گفته بودی ... گریست دست به زیر چانه وهمیشه تکیه بر دریچه در حرکت میسر بود میسر بود به کوپه برگردی وببینی شب شده است عمر زوال از تو حرف وگفت دوست 12/10/83.jpg)
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط کانون آفرینش شعر حوزه هنری استان اصفهان |
جلسه ی کانون شعر امروز در تاریخ ۲۳/۱۰/۱۳۸۶ ساعت 17 با حضور 12 نفر از اعضا در خانه ی هنرمندان برگزار گردید . در این جلسه شعری از منوچهر آتشی که از میان اشعار دهه ی 50 او انتخاب شده بود مورد نقد و بررسی قرار گرفت . طی این جلسه اعضا در خصوص تفاوت زبان آتشی در این شعر با اشعار دهه ی 30 و بعد از آن اتفاق نظر داشتند . به گفته ی آنان این شعر از دستاوردهای شعر حجم وموج ناب بی بهره است و فرم روایتی پیش پا افتاده ای دارد . شعر با گزاره ی « اما هنوز مردم باور نمی کنند » شروع شده که به شکل های ناموفق و غیر منسجمی تکرار می شود و در نهایت با یک شوک پایان پندی که گویی همه ی روایت شعر را بر پرده ی سینما می برد ، تمام می شود . آتشی در این شعر به زبان نثر سوق کرده و از لحن ایلیاتی و حماسی خود دوری کرده است . ترسیم تم همیشگی و کهنه ی پرداختن به یک منجی از دیگر خصوصیات این شعر است . آتشی در این شعر نه دگردیسی شعر ناب را دارد و نه موفقیت و شهرت دهه ی 30 خود را تجربه می کند . بلکه با استفاده از دایره ی واژگانی جدید خود به ساخت ترکیباتی چون « لحظه های پرخطر فکر » ، « بال رنگی افیون » ، « جنگل آهن » ، « سایه سار درّه ی یک خاطره » و « گوارایی بهشتسار خیالی » دست می زند . منوچهر آتشی شاعر و مترجم دوم مهرماه 1310 دردهرود دشتستان متولد شد . مدرک کارشناسی رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی گرفت و در دبیرستان های قزوین به دبیری پرداخت .آتشی از سال 33 به سرودن اشعارش پرداخت . نخستین مجموعه ی شعر او با عنوان « آهنگ دیگر » در سال 39 در تهران چاپ شد . آواز خاک 1347 ، دیدار در فلق 1348 ، وصف گل صوری 1376 ، گندم و گیلاس 1368 ، زیباتر از شکل قدیم جهان 1376 ، چه تلخ است این سیب 1376 و حادثه در بامداد 1380 دیگر مجموعه های او هستند . اما هنوز مردم باور نمی کنند که او آمده است . که در میان آنهاست و پا به پای آنها از جای های خط کشی و گوشه های بی خطر ، آرام می گذرد یا در پیاده روها ؟ چون آنها – هنگام عصر پرسه می زند و لحظه های پرخطر فکر را یا در لهیب ودکا می سوزد یا روی بال رنگی افیون به خواب های خالی پرتاب می کند اما هنوز مردم باور نمی کنند که «او» آمده است و در نگاه آنها بی حیرتی و شوق و شتابی ، بازار شهر ، نامشان را به غرفه های رنگین می دوزد چشم و با شتاب آنها ، می کوشد از لابه لای جنگل آهن راهی به آسمانه یک پنجره سنگی بر آستانه یک دشت دور بیابد و سایه سار دره یک خاطره . اما هنوز مردم باور نمی کنند و نمی خواهند باور کنند که او آمده است و در میان آنهاست - در ازدحام سرد پیاده رو - و یا در عبور آهنِ بی حس و خون درگیر لحظه های بی خطر رفتن است رفتن به هیچ مقصد رفتن بی آنکه خستگی و عطش ، آب و سایه را به گوارایی بهشتسار خیالی کند ... او در میان آنهاست و جنگ می کند به خاطر آنها جنگی ، سترگ جنگی اما نه در کشاکش هیجا بلکه در سینما! باور نمی کنند مردم اما ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط کانون آفرینش شعر حوزه هنری استان اصفهان |
برنامه جلسات کانون شعر امروز در ماه های دی و بهمن یکشنبه 30 دی ماه نقد و بررسی مجموعه شعرهای "سهراب سپهری" یکشنبه 7 بهمن ماه خوانش و بررسی مجموعه شعرهای " هوشنگ چالنگی " یکشنبه 14 بهمن ماه نقد مجموعه شعرهای " احمد رضا چکنی " یکشنبه 21بهمن ماه نقد وبررسی مجموعه شعرهای " محمد علی سپانلو " پنجشنبه 25 بهمن ماه شب شعر جلسات هفتگی یکشنبه ها ساعت 30/4 بعد از ظهر در خانه هنرمندان وجلسات شب شعر پنج شنبه ی آخر هر ماه ساعت 5 عصر در دانشگاه سوره برگزار می گردد .
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط کانون آفرینش شعر حوزه هنری استان اصفهان |